یکی روز پرویز و شیرین به هم
نشسته چو خورشید و پروین به هم
۱ز ناگه به رسم هواخواهیی
برآورد دریایی ماهیی
۲نه ماهی که زیبا طلسمی ز سیم
نموداری از صنع دانا حکیم
۳تر و تازه چون ساعد نیکوان
ربوده دل از دست پیر و جوان
۴چو روز جزا ممسک بی کرم
همه پشت و پهلوی او پر درم
۵خوش آمد بسی طبع پرویز را
بیفشاند دست گهر ریز را
۶که تا خازنش راه احسان سپرد
هزاران درم در کنارش شمرد
۷چو شیرین بدید آن کرم گستری
بدو گفت کای قبله سروری
۸به ماهی فروشی بدینسان عطا
بود پیش ارباب احسان خطا
۹به هر کس که بخشش کنی اینقدر
کجا آیدش اینقدر در نظر
۱۰بگوید که این نرخ یک ماهی است
چه لایق به جود شهنشاهی است
۱۱وگر کم از آنش دهی گوید آه
کم از نرخ یک ماهیم داده شاه
۱۲شهش گفت اکنون چه درمان کنم
که رد درمهاش فرمان کنم
۱۳بگفتا بپرسش که ای خودپرست
شکار تو ماده ست یا خود نر است
۱۴به هر یک که گوید ازین دو جواب
بگو نیست خوردن از آنم صواب
۱۵بیا فسخ این بیع را ساز ده
درم های سنجیده را باز ده
۱۶چو بشنید ماهی فروش این سؤال
بدانست از زیرکی سر حال
۱۷بگفتا برون زین دو معنی ست این
نه نر است و نی ماده خنثی ست این
۱۸بخندید پرویز و دادش مثال
که گردد مضاعف بر او آن نوال
۱۹یک انبان درم شد گرفتش به پشت
پی نرمی روزگار درشت
۲۰چو برداشت از بهر رفتن قدم
فتادش ز انبان فرو یک درم
۲۱فکند از سر دوش انبان و زود
نهاد آن درم را به جایی که بود
۲۲به شه گفت شیرین ببین کان لئیم
چها می کند بهر یک قطعه سیم
۲۳چو شد ظاهر این بخل پنهان ازو
سزد گر ستانیم انبان ازو
۲۴سوی خویش پرویز از ره بخواند
وز آن بخل ورزی بدو قصه راند
۲۵زمین را ببوسید کای شهریار
ز نام تو بود آن درم سکه دار
۲۶گرفتم که ناگه یکی تیره رای
نساید بر آن بی ادب وار پای
۲۷چو بشنید حسن ادب داریش
نکوکاری و نغز گفتاریش
۲۸دگر باره رسم کرم فاش کرد
ز گنج نوالش درم پاش کرد
۲۹وز آن پس بگفتا که کارآگهان
منادی کنند این سخن در جهان
۳۰که باشد به فرموده زن عمل
زیان بر زیان و خلل بر خلل
۳۱ز گفتار ایشان ببندید گوش
مباشید از زن نصیحت نیوش
۳۲بیا ساقی و جام مردانه ده
بزن جام بر سنگ و پیمانه ده
۳۳زن آمد جهان سخره زن مباش
برای زن اینسان فروتن مباش
۳۴بیا مطرب و زیر و بم ساز جفت
بزن آشکار این نوای نهفت
۳۵که بر بخرد این نکته روشن بود
که مأمور زن کمتر از زن بود
۳۶