سکندر ز اقصای یونان زمین
سپه راند بر قصد خاقان چین
۱چو آوازه او به خاقان رسید
ز تسکین آن فتنه درمان ندید
۲ز لشگرگه خود به درگاه او
رسولی روان کرد و همراه او
۳کنیزی فرستاد و یک تن غلام
یکی دست جامه یکی خوان طعام
۴سکندر چو آن تحفه ها را بدید
سرانگشت حیرت به دندان گزید
۵به خود گفت کین تحفه های حقیر
نمی افتد از وی مرا دلپذیر
۶فرستادن آن بدین انجمن
نه لایق به وی باشد و نی به من
۷همانا نهان نکته ای خواسته ست
که در چشمش آن را بیاراسته ست
۸حکیمان که در لشکر خویش داشت
کز ایشان دل حکمت اندیش داشت
۹به خلوتگه خاص خود خواندشان
به صد گونه تعظیم بنشاندشان
۱۰فرو خواند راز دل خویش را
که تا حل کند مشکل خویش را
۱۱یکی زان میان گفت کز شاه چین
پیامیست پوشیده سوی تو این
۱۲که چون آدمی را مرتب بود
کنیزی که همخوابه شب بود
۱۳غلامی توانا به خدمتگری
که در کار سختت دهد یاوری
۱۴یکی دست جامه به سالی تمام
پی طعمه هر روز یک خوان طعام
۱۵چرا هر زمان رنج دیگر کشد
به هر کشور از دور لشگر کشد
۱۶نهد رو به هر ملک تاراج را
رباید ز فرق شهان تاج را
۱۷گرفتم که گیتی بگیرد تمام
به دستش دهد ملک و ملت زمام
۱۸به کوشش برآید به چرخ بلند
نخواهد شدن بیش ازین بهره مند
۱۹همان به که کوس قناعت زند
در رستگاری و طاعت زند
۲۰سکندر چو از وی شنید این سخن
درخت انانی شکستش ز بن
۲۱بگفت آن که رو در هدایت بود
نصیحت همینش کفایت بود
۲۲وز آن پس به خاقان در صلح کوفت
ز راهش غبار خصومت بروفت
۲۳شد از خاطر صافی انصاف ده
که از هر چه جوید شه انصاف به
۲۴جهان پادشاها در انصاف کوش
ز جام عدالت می صاف نوش
۲۵به انصاف و عدل است گیتی به پای
سپاهی چو آن نیست گیتی گشای
۲۶اگر ملک خواهی ره عدل پوی
وگر نی ز دل این هوس را بشوی
۲۷تهی قبضه از تیر تدبیر باش
به تیغ عدالت جهانگیر باش
۲۸چنان زی که گر باشدت شرق جای
کنندت طلب اهل غرب از خدای
۲۹نه زانسان که در ری شوی جایگیر
به نفرینت از روم خیزد نفیر
۳۰شد از دست ظلم تو کشور خراب
به ملک دگر پا مکن در رکاب
۳۱به ملک خودت نیست جز ظلم خوی
چه آری به اقلیم بیگانه روی
۳۲رعیت به ظلم تو چون عالمند
ز ظلم تو بر یکدگر ظالمند
۳۳به عدل آر رو تا که عادل شوند
همه با تو در عدل یکدل شوند
۳۴دل شه چو میل عنایت کند
عنایت به مردم سرایت کند
۳۵وگر شیوه ظلم گیرد به پیش
شوند اهل عالم همه ظلم کیش
۳۶