شد برقع روی تو چو مهت زلف شب آسا
سبحان قدیر جعل اللیل لباسا
۱تا کی ز غم سود و زیان رنجه توان برد
ای خواجه بیا ساغر می گیر و بیاسا
۲دنیا نه متاعی ست که ارزد به نزاعی
با خصم مدارا کن و با دوست مواسا
۳اسرار نی ار فهم کنی جمله سماعی ست
لا یمکن ان یدرکها العقل قیاسا
۴راهی ست نهانی ز تو تا دیر مغانی
جز پیر مغان نیست بدان راه شناسا
۵خواهی که در آن راه خدا پاس تو دارد
رخساره به خاک ره هر بی سر و پا سا
۶تا صاف نشد جامی از اوصاف من و ما
ما صادف من راح مصافاتک کاسا
۷