عمری ز رخت بودم با خاطر خوش جانا
ودعت و اودعت فی قلبی اشجانا
۱دام سر زلفت را گر خیال بود دانه
صید تو شود دانم صد مرغ دل دانا
۲شد در قدح صهبا عکسی ز رخت پیدا
قد اشرقت الدنیا من کاس حمیانا
۳از میکده برگشتی بر مدرسه بگذشتی
شد در گرو باده دراعه مولانا
۴گفتم که به هجر از دل شوق تو شود زایل
فی الهجر مضی عمری والشوق کما کانا
۵صد کشته هجر احیا یابد به دمی هر جا
کز گلشن وصل تو بویی رسد احیانا
۶آن سرو سهی قد را شد خاک قدم جامی
ما ارفعه قدرا ما اعظمه شانا
۷