شد خاک قدم طوبی آن سرو سهی قد را
مااعظمه شانا ما ارفعه قدرا
۱ای پیکر روحانی از زلف بنه دامی
در قید تعلق کش ارواح مجرد را
۲من نقش خطت بستم روزی که قلم با خود
می زد رقم هستی این لوح زبرجد را
۳مپسند ز قتل من آزار بر آن ساعد
یک تیغ زن از غمزه خون ریز چو من صد را
۴من زنده و تو خیزی خون دگران ریزی
هر لحظه ازین غصه خواهم بکشم خود را
۵دردت ز ازل آید تا روز ابد پاید
چون شکر گذارد کس این دولت سرمد را
۶در وصف خطت نو کرد آیین سخن جامی
ذوقی دگر است آری اشعار مجدد را
۷