من نه تنها خواهم این خوبان شهرآشوب را
کیست در شهر آن که خواهان نیست روی خوب را
۱دیر می جنبد بشیر ای باد بر کنعان گذر
مژده پیراهن یوسف ببر یعقوب را
۲دل نهادم بر جفا تا دیدم آن قد بلند
بر درخت آن به که بیند مرد عاقل چوب را
۳گو مکن درد دل من کاتب اندر نامه درج
طاقت این بار نبود حامل مکتوب را
۴چون صف دلها شکستی زین مکن رخش جفا
شرط نبود رفتن از پی لشکر مغلوب را
۵خواب ناید چشم تر را بی تو شبها اغلبی
گرچه باشد خواب غالب مردم مرطوب را
۶دی به خاک پاش با صد ذوق می سودم مژه
گفت جامی گرد شد آهسته زن جاروب را
۷