برد شوخی دل ز من اما نخواهم گفت کیست
گر برند از تن سرم قطعا نخواهم گفت کیست
۱آن که ما را در جدایی سوخت سر تا پا چو شمع
گر مرا سوزند سر تا پا نخواهم گفت کیست
۲گرچه دریا شد کنار از اشک و این هر جا رسید
گوهر مقصود ازین دریا نخواهم گفت کیست
۳نیکوان در چشم من بسیار آیند و روند
آن که دارد در دل و جان جا نخواهم گفت کیست
۴سرو بالایان بسی می بینم اما آن که نیست
کس به حسن و لطف ازو بالا نخواهم گفت کیست
۵دارم از شیرین لبی شوری ندانم چون کنم
کین نخواهد یافت تسکین تا نخواهم گفت کیست
۶یار بی مهر و وفا می خواند جامی را به طعن
گفت خود را دان که من اینها نخواهم گفت کیست
۷