به خوبی خم ابروی تو مه نو نیست
چو شمع روی تو ماه آفتاب پرتو نیست
۱هزار زخم کهن بر دلم ز تیغ تو هست
بیا که مرهم آن جز جراحت نو نیست
۲قلم به نسخ خط مهوشان بکش کامروز
به حسن خط تو ماهی درین قلمرو نیست
۳دوم به راه غمت کز غبار غیر تهی ست
به جست و جوی تو چون من کسی تهیدو نیست
۴چه شد که مه زده خرمن تو روی گندمگون
نما که خرمن او در حساب یک جو نیست
۵چو روی او نتوان با حجاب هستی دید
دلا ببین دهنش وز وجود خود شو نیست
۶به نکته های حسن جامی این کمالت بس
که ساز نظم تو را جز نوای خسرو نیست
۷