وقت آن شد کز فلک زرین حمایل بگسلند
رشته پیوند مهر از مهره گل بگسلند
۱حاصل این سیر دوری چون همه سرگشتگی ست
زنگ های انجم از فیروزه محمل بگسلند
۲چون نه بر حسب مراد افتد نتایج را ظهور
نسبت تاثیر فاعل را ز قابل بگسلند
۳سلک نظم هستی آمد عاشقان را سلسله
فرخ آن ساعت که مجنونان سلاسل بگسلند
۴کی تواند زد دل اندر دامن مقصود چنگ
گرنه عقل و وهم چنگ از دامن دل بگسلند
۵گرنه در قطع موانع تیز باشد تیغ عشق
رهروان امید از قطع منازل بگسلند
۶بگذرد مرغ دل جامی ازین سبز آشیان
گر زبان همتش بند شواغل بگسلند
۷