بس که چشمان تو خون اهل عالم ریختند
پشته پشته کشته در کوی تو بر هم ریختند
۱صد هزاران صورت اندر قالب حسن و جمال
ریختند اما ز تو مطبوع تر کم ریختند
۲هر چه در عالم همی بینم نمی ماند به تو
شکل تو گویی نه از ارکان عالم ریختند
۳نقشبندان گاه تصویر لب و دندان تو
در دهان غنچه تر عقد شبنم ریختند
۴بی لب میگون تو مستان شراب لعل را
از قدح خوردند و از مژگان همان دم ریختند
۵سینه ریشان فراق از خاک پایت ساختند
خشک دارویی که بر بالای مرهم ریختند
۶از دل جامی چه سان روید گیاه خرمی
چون در آن ویرانه تخم محنت و غم ریختند
۷