آن قبای نیلگون بینید در سیمین برش
همچو شاخ گل که باشد خلعت از نیلوفرش
۱در کبودی فلک چون او مهی پیدا نشد
کاین چنین باشد لباس آسمانی در خورش
۲جان فدایت باد ای دربان دمی مانع مشو
تا رخ پر گرد خود ساییم بر خاک درش
۳یک رهش دیدیم عقل و دین و دل بر باد شد
وای جان ما اگر بینیم باری دیگرش
۴سوختم شبها بسی چون شمع پیش او ولی
هیچ گه سوز درون من نیامد باورش
۵عاشق ثابت قدم آن کس بود کز کوی دوست
رو نگرداند اگر شمشیر بارد بر سرش
۶سوخت جامی ز آتش هجر و برآمد سالها
همچنان بوی وفا می آید از خاکسترش
۷