بناز ای چشم شوخت فتنه خوبان ترکستان
نه چشم است آن که دین غارت کن تازیک و ترک است آن
۱به لطف روی گلگونت نروید لاله در صحرا
به شکل قد دلجویت نخیزد سرو در بستان
۲ز میگون لعل تو آورد مطرب در میان نقلی
کنون عمری ست کان نقل است نقل مجلس مستان
۳چه شیرین پرورش داده ست با آن لب تو را دایه
همانا شهد ناب آمد به جای شیرش از پستان
۴به ناکامی نخواهم دور ازان در زندگی دیگر
خدا را کام من زان لب بده یا جان من بستان
۵زنی تیغ و شفیع این گنه سازی دو ساعد را
نکرده زیر پا کس خون عاشق را بدین دستان
۶بدین کشور نیاز آورد با دست تهی جامی
میفشان آستین بی نیازی بر تهیدستان
۷