بدا برق بطحاء و الدمع ساکب
زهی عشق مستولی و شوق غالب
۱خوش آن برق رخشان که از کوی جانان
درخشد چو بر آسمان نجم ثاقب
۲نگاری که روبند حوران جنت
غبار دیارش به مسکین ذوایب
۳دلم سوخت از شوق او گرچه دایم
خیال رخش هست با جان مصاحب
۴ایا حادی العیس بالله شمر
لقطع الفیافی و طی السباسب
۵ازان منزل خوش وزان ربع دلکش
کزو نیست یک دم دل خسته غایب
۶مکن حسبة الله ار می توانی
ازین بیش صرف زمام نجایب
۷سلام من الله مولی العوارف
سلام من الله معطی المواهب
۸علی روضة حل فیها حبیب
رفیع المعارج سنی المراتب
۹ملیحی که جمع است در بزم وصلش
فنون مقاصد صنوب مآرب
۱۰فصیحی که درج است در درج لعلش
رموز نوادر نکات غرایب
۱۱به اقبال درد و غمش رست جامی
ز میل مرادات و نیل مطالب
۱۲