به گوش مه رسد آواز یاربم هر شب
مهی تو نیز به گوش تو می رسد یارب
۱ز هجر روی تو روزم شب است وین شب را
پدید نیست به غیر از سرشک من کوکب
۲رخت به چارده سال این جمال و خوبی یافت
کجا رسد به تو ماه فلک به چارده شب
۳سرم چه لایق فتراک بستن است این بس
که در رهت شود آزرده سم مرکب
۴کجاست تاب درشتی چنان لطیفی را
به جان خویش که آهسته بر زبان سوی لب
۵به نبض جستن من ای طبیب دست میار
که آن تنی که تو دیدی گداخت ز آتش تب
۶بریز بر سر جامی سفال دردی درد
که نیست در خور او جام صاف عیش و طرب
۷