نهاده سر به رخت زلف عنبرین گستاخ
ندیده کس به جهان هندویی چنین گستاخ
۱سر هزار عزیزت فتاده بر سر کوی
گه خرام منه پای بر زمین گستاخ
۲بسوخت طوطی جانم ز رشک آن چو بدید
که می خورد مگس از لعلت انگبین گستاخ
۳به جان خود که ببخشای بر جوانی خویش
میا به غارت پیران پاک دین گستاخ
۴ادب جمال دگر بخشدت ز ناز مزن
قدم به فرق گدایان ره نشین گستاخ
۵رقیب را ز بر خود بران که از خرمن
به است دور چو افتاد خوشه چین گستاخ
۶به عذر پیش سگان تو جامی آید روز
بر آستان تو ساید چو شب جبین گستاخ
۷