برفت عقل و دل و دین و ماند جان تنها
چو آن غریب که ماند ز کاروان تنها
۱چو خوان درد نهادی خیال را بفرست
که منعمان ننشانند میهمان تنها
۲حدیث موی میانان چو در میان آید
تو در خیال من آیی ازان میان تنها
۳ز زلف و خال و خطت چون رهم به حیله عقل
گرفت از همه سو دزد پاسبان تنها
۴به سان خامه دو بودی زبان من ای کاش
که شرح شوق تو نتوان به یک زبان تنها
۵چو نی چگونه ننالم که شد ز ناوک تو
هزار روزنه ام در هر استخوان تنها
۶مرو به خلد برین بی خیال او جامی
که لذتی ندهد گشت بوستان تنها
۷