آن که بالای تو را افراخته
بهر جان من بلایی ساخته
۱دست قدرت جمله اسباب جمال
جمع کرده شکل تو پرداخته
۲سیل جانها می رود در کوی تو
بس که جان عاشقان بگداخته
۳هر که دیده لطف چوگان بازیت
جای گول آنها سر خود باخته
۴می گریزم من دو اسبه وز عقب
می رسد خیل خیالت تاخته
۵گوهر دریای راز است اشک من
موج عشقش بر کنار انداخته
۶کم شناسی قدر جا می را ز هیچ
کس به از تو قدر او نشناخته
۷