رخت که همچو گل از تاب می عرق کرده
هزار جامه جان را چو غنچه شق کرده
۱ز لطف تو ورقی خوانده عندلیب به باغ
نسیم دفتر گل را ورق ورق کرده
۲حق است بر تو مرا بوسه ای بود هرگز
که بینمت ز لب خود ادای حق کرده
۳به درس عشق دلم زان گرفت بر همه سبق
که عمر در سر تکرار این سبق کرده
۴تو را چه بهره رساند ز حق چو واعظ شهر
دقیقه ای که بیان کرده بهر دق کرده
۵ز عکس مهر رخت سرخروییم این بس
که آب چشم مرا سرخ چون شفق کرده
۶به نزل خامه جامی که کاغذش طبق است
دهان گشای که بهر تو بر طبق کرده
۷