در دل چاکم درون از چشم روشن آمدی
خانه در باز و تو همچون مه ز روزن آمدی
۱عارض از آب لطافت تازه می بینم تو را
گویی ای گلبرگ تر حالی ز گلشن آمدی
۲ز استخوان ما مباد آسیب پیکان تو را
ای که بر لاغر شکاران ناوک افکن آمدی
۳چون لب خود جانفزا چون چشم خود مردم کشی
در همه فنها چو استادان یک فن آمدی
۴قصه ناکشتن من گفتی ای قاصد ز دوست
قاصدا گویی به قصد کشتن من آمدی
۵ای به کوی خوبرویان رفته با دامان پاک
پاکدامن رفتی اما چاک دامن آمدی
۶جامی از آزادی آن سرو گلرخ لب مبند
چون درین بستان زبان آور چو سوسن آمدی
۷