صبحدم باده شبانه زدیم
ساغر عیش جاودانه زدیم
۱گرچه خم گشت قد ما چو کمان
تیر اقبال بر نشانه زدیم
۲جانب ما زمانه کج نگریست
خاک در دیده زمانه زدیم
۳کشتی عقل و وهم بشکستیم
غوطه در بحر بیکرانه زدیم
۴مست و بیخود ز کنج کاشانه
نقب سوی شرابخانه زدیم
۵وز حریم شرابخانه علم
بر سر کوی آن یگانه زدیم
۶بهر یک جرعه می ز ساغر او
سر خدمت بر آستانه زدیم
۷کرده عزم بهانه ز آتش شوق
شعله در خرمن بهانه زدیم
۸ساغر از دور عارضش کردیم
باده خوردیم و این ترانه زدیم
۹که می عشق را تویی ساقی
کاسه شمس وجهک الباقی
۱۰همه عالم خیال می بینم
پرتو آن جمال می بینم
۱۱دفتر مجمل و مفصل کون
نسخه آن کمال می بینم
۱۲هر کجا دانهای ست یا دامی
نقش آن خط و خال می بینم
۱۳عارفان را ز لعل نوشینش
غرق آب زلال می بینم
۱۴منکران را ز جعد مشکینش
در کمند وبال می بینم
۱۵قوت جانم مباد جز می عشق
توبه زین می محال می بینم
۱۶می به فتوی شرع گشت حرام
وز کف او حلال می بینم
۱۷گرچه پیش لب شکربارش
طوطی نطق لال می بینم
۱۸سخنی غیر ازین نمی گویم
تا سخن را مجال می بینم
۱۹که می عشق را تویی ساقی
کاسه شمس وجهک الباقی
۲۰حبذا اوستاد چابک دست
که پس پرده خیال نشست
۲۱رشته جنبش و سکون همه
در خم حلقه ارادت بست
۲۲آن یکی در سکون جاویدان
وان دگر در تحرک پیوست
۲۳کنه ذاتش نگنجد اندر عقل
تیر حکمش نباید اندر شست
۲۴هرچه ما دوختیم او بدرید
وانچه ما ساختیم او بشکست
۲۵غیر او هرچه در جهان بینی
نیست دان گرچه مینماید هست
۲۶کی برد ره درون پرده کسی
کز تماشای نقش پرده نرست
۲۷پرده از روی کار او بردار
بیش ازین نقش پرده را مپرست
۲۸درکش از جام حسن او می عشق
پیش رویش بنال عاشق و مست
۲۹که می عشق را تویی ساقی
کاسه شمس وجهک الباقی
۳۰شاهد عشق از نشیمن بود
زد سراپرده در سرای وجود
۳۱سرمه در چشم خوابناک کشید
حلقه از جعد تابدار گشود
۳۲بر مه از عقد زلف سلسله بست
بر گل از خط سبز غالیه سود
۳۳طره را صید بیدلان آموخت
غمزه را قتل عاشقان فرمود
۳۴ساخت آن را به پرسشی خرسند
کرد این را به بوسه ای خوشنود
۳۵هر که را هرچه بود دربایست
نه ازان کاست ذره ای نه فزود
۳۶ساقی بزم گشت و می درداد
هوشم از سر به جرعه ای بربود
۳۷آنچنان بیخودم ازان جرعه
که ندارم مجال گفت و شنود
۳۸از زبان منش به نغمه چنگ
گو بگو مطرب این خجسته سرود
۳۹که می عشق را تویی ساقی
کاسه شمس وجهک الباقی
۴۰نقطه را از تصرف اوهام
طول گشت آشکار و خط شد نام
۴۱حرکت کرد خط به جانب عرض
یافت از وی وجود سطح نظام
۴۲سطح بر سمت سمک جنبش یافت
امتدادات جسم گشت تمام
۴۳جسم هم از تنوع اشکال
وصف کثرت گرفت و شد اجسام
۴۴اعتبارات وهم را بگذار
تا چو اول نمایدت انجام
۴۵نقطه بین در تقلبات شئون
چند بر خط و سطح و جسم آرام
۴۶ساقیا در ده آن شراب کهن
که حباب ویست ساغر و جام
۴۷آفتاب رخت دریغ بود
در حجاب ظلام و ظل غمام
۴۸پرده بردار و بیخودم گردان
تا ببیند عیان چه خاص و چه عام
۴۹که می عشق را تویی ساقی
کاسه شمس وجهک الباقی
۵۰آن کجا شد که عرصه امکان
بود در ظلمت عدم پنهان
۵۱همه گلهای باغ او یکرنگ
همه اوراق شاخ او یکسان
۵۲سبزه او موافق سنبل
لاله او معانق ریحان
۵۳نه در او اعتدال باد بهار
نه در او انحراف طبع خزان
۵۴ناگهان آفتاب صبح وجود
گشت از مشرق ازل تابان
۵۵هر کس از بود خویش یافت خبر
هر کس از نام خویش یافت نشان
۵۶آن یکی در کمال این واله
وین دگر در جمال آن حیران
۵۷می پرستان بزم وحدت را
روی جان در نظاره جانان
۵۸همه را خوش بدید لطیفه ضمیر
همه را تر بدین ترانه زبان
۵۹که می عشق را تویی ساقی
کاسه شمس وجهک الباقی
۶۰ای به سر برده عمر در تک و دو
یار نزدیک توست دور مرو
۶۱هر که تخم دویی و دوری کاشت
بر همان برگرفت وقت درو
۶۲خوشه گندم از محالات است
چون فشاندی به خاک دانه جو
۶۳گر مقامات عشق نیست تو را
به مقالات عاشقان بگرو
۶۴جامه زهد کن به جام بدل
خرقه زرق نه به باده گرو
۶۵آن می ناب جو که جرعه اوست
جام جمشید و کاس کیخسرو
۶۶ور فتد بر تو پرتو ساقی
خویش را محو کن در آن پرتو
۶۷پیش رویش بیفت سجده کنان
کان کماندار ابرویت مه نو
۶۸رخت بست از میان حجاب دویی
خود بگو این حدیث و خود بشنو
۶۹که می عشق را تویی ساقی
کاسه شمس وجهک الباقی
۷۰وه که بازم گلی ز نو بشکفت
یار چون غنچه روی خود بنهفت
۷۱پرده زلف پیش روی کشید
حال من همچو موی خود آشفت
۷۲گر کنم گریه نیست جای عتاب
ور کنم ناله نیست جای شگفت
۷۳سیل اشکم چنین که زد ره خواب
بعد ازین چشم من نخواهد خفت
۷۴برو ای اشک و عذرخواهی را
غرقه خون به خاک پاش بیفت
۷۵مستی جام و شوق دیدارش
از دل من غبار هستی رفت
۷۶به دو کونش خریده ام نتوان
دامن او ز دست دادن مفت
۷۷می روم مست بر سر کویش
دلی از صبر طاق و با غم جفت
۷۸گر کشد پوست غیرتش ز سرم
پیش او پوست کرده خواهم گفت
۷۹که می عشق را تویی ساقی
کاسه شمس وجهک الباقی
۸۰فهم بس قاصر است و نفس جهول
طبع بس سرکش است و عمر عجول
۸۱آه ازین گفت و گوی اگر نشود
سر مقصود ازان قرین به حصول
۸۲بگذر از لاف عقل و فضل که هست
عقل اینجا عقیله فضل فضول
۸۳راه وحدت به پای عشق سپر
که بود علم ازین عمل معزول
۸۴در حریم فنا نشین و بشوی
دل ز اندیشه خروج و دخول
۸۵روشن آیینه ای به دست آور
که ز زنگ هوا بود مصقول
۸۶واندر آن آینه به چشم شهود
خالی از وهم اتحاد و حلول
۸۷طلعت دوست بین و دم درکش
شاد بنشین به بزمگاه وصول
۸۸کشف این راز کن به نغمه شوق
چون نهد جانب تو سمع قبول
۸۹که می عشق را تویی ساقی
کاسه شمس وجهک الباقی
۹۰جامی این زهد و خودنمایی چند
زهد دام است و خود نمایی بند
۹۱دام بگسل به دوست گیر آرام
بند بشکن به عشق جو پیوند
۹۲ره چنان رو که برنباید گشت
دل بر آن نه که برنباید کند
۹۳صید آن شو که می کشد زلفش
گردن سرکشان به خم کمند
۹۴جان فشان بهر آن که می بخشد
کشته را جان ز لعل شکرخند
۹۵هر بلایی کزو رسد بپذیر
هر جفایی که او کند بپسند
۹۶همه ذرات مست باده اوست
تو به بویی چه گشته ای خرسند
۹۷چند بیهوده بادپیمایی
باده پیما به روی او یک چند
۹۸چون شوی مست باده وصلش
بسرا این نوا به بانگ بلند
۹۹که می عشق را تویی ساقی
کأسه شمس وجهک الباقی
۱۰۰