ای به روی تو چشم جان روشن
وز فروغ رخت جهان روشن
۱رخ به راه تو سوده مه که چنین
تابد از اوج آسمان روشن
۲هر شب از شعله های آتش دل
همچو شمعم شود زبان روشن
۳دیده بخت مقبلان نشود
جز بدان خاک آستان روشن
۴سوخت جان از غم و هنوز نشد
بر تو این آتش نهان روشن
۵زخم تیر تو روزنیست که هست
خانه جان و دل به آن روشن
۶پرده از پیش چهره یک سو نه
تا شود پیش همگنان روشن
۷کز دو عالم همین وصال تو بس
بلکه یک پرتو از جمال تو بس
۸لاح برق یهیج الاشواق
تازه شد درد عشق و داغ فراق
۹شربت مرگ اگرچه جانسوز است
نیست چون فرقت تو تلخ مذاق
۱۰من که و خنده نشاط ای صبح
خل عینی و دمعی المهراق
۱۱تو به لب جان نازنینی و من
کمترین بنده به جان مشتاق
۱۲سر عشق از کتاب نتوان یافت
لیس تلک الرموز فی الاوراق
۱۳چون متاع دو کون عرضه دهند
ای به خوبی میان خوبان طاق
۱۴گر تو با این جمال جلوه کنی
شور و افغان بر آید از عشاق
۱۵کز دو عالم همین وصال تو بس
بلکه یک پرتو از جمال تو بس
۱۶می کشد غمزه تو خنجر کین
می کند نرگس تو غارت دین
۱۷روی بنما چو گل ز حجله ناز
چند باشی چو غنچه پرده نشین
۱۸بی تو هر جا سرشک خون ریزم
لاله خون چکان دمد ز زمین
۱۹نتوان غره شد به دولت وصل
چون غم هجر دشمنی ز کمین
۲۰برد خواب عدم مرا ای کاش
خاک کوی تو بودیم بالین
۲۱من که و جست و جوی عیش جهان
من که و آرزوی خلد برین
۲۲از من این شیوه ها نمی آید
زانکه من دیده ام به چشم یقین
۲۳کز دو عالم همین وصال تو بس
بلکه یک پرتو از جمال تو بس
۲۴طال شوقی الیک یا مولای
بنما آن رخ جهان آرای
۲۵رفت عمرم به درد حرمان آه
سوخت جانم به داغ هجران وای
۲۶لاف عشقت بسی زنند ولی
لیس فی ربقة الخلوص سوای
۲۷دست امید ما و آن سر زلف
روی اخلاص ما و آن کف پای
۲۸گر به تن دورم از برت چه غم است
چون تو داری درون جانم جای
۲۹گو مرا عمر جاودانه مباش
گو مرا دولت زمانه مپای
۳۰جمله اینها طفیل توست ای دوست
تو همین کن که روی خود بنمای
۳۱کز دو عالم همین وصال تو بس
بلکه یک پرتو از جمال تو بس
۳۲عاشقان بی تو صبر نتوانند
روی بنما که جان برافشانند
۳۳این چه حسن است و این چه زیبایی
که در او کاینات حیرانند
۳۴چشم چون گویم آن دو خونخوارند
کز پی خون صد مسلمانند
۳۵جان و دل روی در عدم دارند
پیش تو یک دو روزه مهمانند
۳۶دردمندان عشق با المت
فارغ از جست و جوی درمانند
۳۷زاهدان با خیال حور و قصور
از وصال تو دور می مانند
۳۸با چنین رخ گذر به صومعه کن
باشد آن بی بصیرتان دانند
۳۹کز دو عالم همین وصال تو بس
بلکه یک پرتو از جمال تو بس
۴۰جان فرسوده شد به راه تو خاک
و من القلب لا یزول هواک
۴۱نتوان دوخت جز به رشته وصل
جگری کز فراق گردد چاک
۴۲برندارم ز خاک پای تو سر
گرچه آید هزار تیغ هلاک
۴۳من و سودای جز تویی هیهات
تو و پروای چون منی حاشاک
۴۴نتوان طعنه بر گل رعنا
گر کشد دامن از خس و خاشاک
۴۵دامن وصلت ار به دست آید
دو جهان گر رود ز دست چه باک
۴۶ما نخواهیم جز وصال تو هیچ
هم تو خود دانی ای بت چالاک
۴۷کز دو عالم همین وصال تو بس
بلکه یک پرتو از جمال تو بس
۴۸صید آن طره دلاویزم
مست آن چشم فتنه انگیزم
۴۹چشم تو می فروش و لعل تو می
خود بگو چون ز باده پرهیزم
۵۰خلق ریزند اشک خون هر جا
کز غمت قصه ای فرو ریزم
۵۱من غلام توام ولی نه چنان
که به بیداد و جور بگریزم
۵۲نخورم بی تو شربت آبی
که به خون جگر نیامیزم
۵۳گر پس از مرگ بر سرم گذری
مست و بی خود ز خواب برخیزم
۵۴آستین بر دو عالم افشانم
دست در دامن تو آویزم
۵۵کز دو عالم همین وصال تو بس
بلکه یک پرتو از جمال تو بس
۵۶چشم گریان حدیث شوق تو گفت
راستی در چکاند و گوهر سفت
۵۷باغ حسن و جمال را هرگز
از رخت تازه تر گلی نشکفت
۵۸بخت بیدار پاسبان این بس
که شبی سر بر آستان تو خفت
۵۹گر توان یک نظر خرید از تو
به دو عالم هنوز باشد مفت
۶۰دور از آن طاق ابروان دارم
دلی از صبر طاق و با غم جفت
۶۱جلوه حسن توست در نظرم
هر کجا بینم آشکار و نهفت
۶۲پیش ازین گر نهفته می گفتم
بعد ازین آشکار خواهم گفت
۶۳کز دو عالم همین وصال تو بس
بلکه یک پرتو از جمال تو بس
۶۴از ز قد تو قدر طوبی پست
رونق مه ز عارض تو شکست
۶۵گر تو صد بار دامن افشانی
کی گذاریم دامن تو ز دست
۶۶رفت عقل از حریم خلوت دل
عشقت آمد به جای او بنشست
۶۷من نه تنها اسیر زلف توام
کیست کامروز از کمند تو جست
۶۸هست دل لوح ساده ای که بر او
جز خیال تو هیچ نقش نبست
۶۹چند گویی به سرزنش که فلان
رفت و با دلبری دگر پیوست
۷۰سر ز عهد تو چون توانم تافت
من که دانسته ام ز عهد الست
۷۱کز دو عالم همین وصال تو بس
بلکه یک پرتو از جمال تو بس
۷۲هر قدح کز می تو کردم نوش
آفت عقل بود و غارت هوش
۷۳شد به دور لب می آلودت
پیر مرشد مرید باده فروش
۷۴با خیال تو روز و شب دارم
دل پر از گفت و گوی و لب خاموش
۷۵وه چه اقبال بود آنکه مرا
رخ نمودی به خواب نوشین دوش
۷۶مشک ریز آن دو زلف عنبرپاش
درفشان آن دو لعل گوهر پوش
۷۷گفتی از وصل من چه برخیزد
خیز جامی به فکر دیگر کوش
۷۸بر زبان بودت این حدیث هنوز
که برآمد ز من فغان و خروش
۷۹کز دو عالم همین وصال تو بس
بلکه یک پرتو از جمال تو بس
۸۰