ز بس آه غمت زین جان آتشناک خواهم زد
ز دود آه شبگون خیمه بر افلاک خواهم زد
۱چو آیی از سفر تا گیرمت بی پیرهن در بر
ز شوق تو گریبان تا به دامان چاک خواهم زد
۲به سر خواهم ز جورت خاک کردن چون کنی جلوه
بدین حیله به چشم اهل غرض را خاک خواهم زد
۳چو تو زهرم دهی جانا طبیبم گو میا بر سر
که سنگش بی لبت بر حقه تریاک خواهم زد
۴ز خاشاک است گلبن خرمنی گر با رخت لافد
به جای گل ز آهش شعله در خاشاک خواهم زد
۵پس از کشتن به خاکم گر سواره بگذری روزی
ز زیر خاک دستت در خم فتراک خواهم زد
۶چو جامی دفتر نام بتان خواهد ز من نامت
رقم در وی بت خوانخواره بی باک خواهم زد
۷