مرا بر نوک مژگان بس که خون دل جگر بندد
به رویت مردم چشم مرا راه نظر بندد
۱مزن آتش به من ای مه ز داغ هجر خویش امشب
مبادا دود من راه دمیدن بر سرح بندد
۲کشد لطف نقابم گاه و گه حرمان دیدارت
چو زلفت بر گل سوری نقاب از مشک بربندد
۳رگ جانم ز ذوق آن میان شد با کمر همبر
چو باشد از میان محروم خود را بر کمر بندد
۴چو نگشاید دل عاشق بجز در صحبت جانان
همان به کو در صحبت به روی خلق دربندد
۵به تلخی میگشا گهگه دهان در ناسزای من
ز شیرینی مبادا آن دو لب بر یکدگر بندد
۶چو جامی وصف آن لبها نویسد رشحه کلکش
شود جلاب قند ناب و بر کاغذ شکر بندد
۷