سرت ز عارضه دهر دردمند مباد
زمانه بر دل شاد تو غم پسند مباد
۱تو جان اهل نیازی به چاربالش ناز
تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد
۲ز نازکیست وجودت سرشته سر تا پای
وجود نازکت آزرده گزند مباد
۳برآتشین لبت آن خال کز تب افتاده ست
به چشم زخم حسودان بجز سپند مباد
۴علاج گریه تلخم چو جام عیش کشی
بجز تبسمت از لعل نوشخند مباد
۵جز آن ز سروقدان کو قبول خاطر توست
به پایبوسی رخش تو سربلند مباد
۶سواره چون بدر آیی ز فرق تاجوران
بغیر تاج و ز تو جز سم سمند مباد
۷کمند دولت سرمد تو راست هیچ سری
برون ز ربقه تسخیر این کمند مباد
۸نیی ست نایژه فیض خامه جامی
برآن نی از نفس عیبجوی بند مباد
۹