تویی که درد و غمت یار ناگزیر من است
جفا و هر چه رسد از تو دلپذیر من است
۱ز خون دل چه نویسم به لوح چهره خویش
چو نیست بر تو نهان آنچه در ضمیر من است
۲کشم به پیش توجان لیک چون تو شاهی را
چه التفات بدین تحفه حقیر من است
۳همین سعادت من بس که چون مرا بینی
به خاطرت گذرد کین گدا اسیر من است
۴چو عود بس که خورم گوشمال غم همه شب
سرود بزم فلک ناله و نفیر من است
۵به خار و خس که در آن کوی شب نهم پهلو
چنان خوشم که مگر بستر حریر من است
۶اگر ز پای فتادم چو جامی از غم عشق
چه باک چون کرم دوست دستگیر من است
۷