چه سود آن تیشه کِش بر سنگ دست کوهکن میزد
چو بیلعل لب شیرین به پای خویشتن میزد
۱صبا آشفته شد وقت سحر زان طره و عارض
بنفشه بر گل سیراب و سنبل بر سمن میزد
۲امید مقدمت میداشت فراش چمن روزی
که فرش سبزه میافکند و چتر نارون میزد
۳به تو غنچه همیمانِست در باغ و من از غیرت
همی مردم که بادش بوسه هردم بر دهن میزد
۴به تیغت زندهای شد کشته خوابش دید بیداری
که بر خود زیر خاک از ذوق چاک اندر کفن میزد
۵بصر مییافت هر بیدیده چون یعقوب اگر ناگه
چو یوسف بر مشامش از تو بوی پیرهن میزد
۶دل جامی ز فکر آن دولب گنج گهر میشد
اگر قفل خموشی بر در دُرج سخن میزد
۷