دل باز سراسیمه سیمین ذقنی شد
مفتون شکرریزی شیرین سخنی شد
۱هرچند که صد زخم ز خنجر به تنم زد
هر یک پی بوسیدن دستش دهنی شد
۲بس شه که چو خسرو لب شیرین تو چون دید
در کوه زد از عشق سر و کوهکنی شد
۳از بس که ز عشقم شده مشهور به هر کوی
هرجا که نشستم ز بتان انجمنی شد
۴برکشته عشق تو ز دل بسته جگر خون
بنگر که شهید تو چه خونین کفنی شد
۵تا از تو قبا مانع من گشت به تنگم
خوش آنکه همین مانع او پیرهنی شد
۶جامی که ز عقل و ادب افتاده به عشق است
در محنت این کار عجب ممتحنی شد
۷