از سرو قدت کج نظران را چه گشاید
وز خاک درت بصران را چه گشاید
۱جز خون گره بسته به نوک مژه شبها
از لعل تو خونین جگران را چه گشاید
۲جز با دگران دیدنت از دور به حسرت
از وصل تو بی سیم و زران را چه گشاید
۳زر گشت مرا چهره و گر زر نگشایم
زین وجه چو تو سیمبران را چه گشاید
۴سیم است برت ور کمر زر نگشایی
از سیم تو زرین کمران را چه گشاید
۵آرد خبر از یوسف ما پیرهن گل
از نکهت گل بی خبران را چه گشاید
۶بر جامی بیدل زبتان جز در محنت
نگشاد ندانم دگران را چه گشاید
۷