دل دید لبت وز دو جهان بی خبر افتاد
بین مستی این می که عجب کارگر افتاد
۱هرجا ز تو شوریست همانا که ز خوبان
در طینت پاک تو نمک بیشتر افتاد
۲زلف سیهت سوخته از برق تجلیست
چون عکس دو رخسار تو بر یکدگر افتاد
۳تا ناوک تو بر سپر افتاد نه بر من
صد چین به چین از حسدم چون سپر افتاد
۴پروانه ز سوزی که مرا هست چه آگاه
کان شعله مرا در جگر او را به پر افتاد
۵خالیست دل افروز به هر رو که نشان ماند
هرجا به بتان زآتش تو یک شرر افتاد
۶گر زیور طوق سگ تو بایدت اینک
از خون دلم لعل و ز اشکم گهر افتاد
۷جامی غزل سعدی و آنان که جوابش
گفتند چو بشنید به این نظم درافتاد
۸این نظم نه در پایه سعدیست ولیکن
با گفته یاران دگر سر به سر افتاد
۹