ای سنبل مشکین زده سر از گل رویت
ندهم به همه ساده رخان یک سر مویت
۱از مشک کشم درد سر این بس که دهد باد
بویی به مشامم ز خط غالیه بویت
۲هرگز ز تماشای تو خرسند نگشتم
بنشین که زمانی نگرم سیر به رویت
۳خوش آنکه نشینم به تو تنها ز رقیبان
تو حال بدم بینی من روی نکویت
۴خونین کفنان بس که به دل داغ تو خیزند
در حشر شود لاله ستانی سر کویت
۵گر زانکه بجویی دل ما را نه غریب است
هر چند که آزار غریبان شده خویت
۶شد هر شکن زلف تو قلاب محبت
چون خاطر جامی نکند میل به سویت
۷