هر شیشه می با تو چو در محفلم افتد
بینم لبت آن شیشه ز طاق دلم افتد
۱خواهم سر خود را به سر راه تو منزل
باشد که تو را راه به سرمنزلم افتد
۲چون تیغ به قتلم کشی آن دم دیت من
این بس که نگاهی به رخ قاتلم افتد
۳ای وقت صبا خوش که به یکدم بگشاید
گر در شکن زلف تو صد مشکلم افتد
۴حادی مفروز آتش من گو که مبادا
از سینه زند شعله و در محملم افتد
۵گردد علم رحمت جاوید پس از مرگ
گر سایه سرو تو بر آب و گلم افتد
۶من جامیم آن بحر معانی که گه موج
صد گوهر سیراب به هر ساحلم افتد
۷