زلف معشوق به دست دگران است امشب
نوبت دولت کوته نظران است امشب
۱همدمی نیست که باشد به قدش خلعت عشق
کو نه چون صبح ز غم جامه دران است امشب
۲گه به غم گاه به ماتم گذرد شکر خدای
که به هرحال بزودی گذران است امشب
۳باشد آن ماه به سرمنزل ما آرد روی
چشم امید به هر سو نگران است امشب
۴نیست جز خون جگر از مژه دور از لب او
آنچه درساغر خونین جگران است امشب
۵دود آهم که به انجم شده بر راز شبم
پرده دیده روشن بصران است امشب
۶باشد از دوست خبر مایه شادی و طرب
جامی غمزده از بی خبران است امشب
۷