شد سحر قاید اقبال من شیدا را
آتش انس من جانب طور نارا
۱ای خوش آن آتش رخشنده کز آیینه صبح
می برد شعله آن رنگ شب یلدا را
۲گر نیابم ز سر کوی تو در کعبه نشان
از مژه دجله بغداد کنم بطحا را
۳نکهت عنبر سارا همه عالم بگرفت
تا صبا شانه زد آن طره عنبرسا را
۴طوطی ناطقه را قوت حدیث لب توست
به حدیثی بگشا آن لب شکرخا را
۵بس که رفتند شهیدان غمت سوی عدم
لاله ها غرقه به خون می دمد آن صحرا را
۶جامی از عرض سخن چیست ندانم غرضت
چون درین عهد کسی کم خرد این کالا را
۷