نه در کوه این صدا از تیشهٔ فرهاد میخیزد
ز سنگ و آهن از درد دلش فریاد میخیزد
۱خیال عارض و بالای تو تا بستهام با خود
ز باغ خاطرم گل میدمد شمشاد میخیزد
۲به گلگشت چمن چون مینشینی بر سر سبزه
به تعظیم قدت سرو از زمین آزاد میخیزد
۳ز تو نالم نه زان غمزه چو خونم بیگنه ریزد
هلاک صید نی از خنجر از صیاد میخیزد
۴مجو افسانه درد از دلی کز غم نشد رخنه
نفیر چغد کی از خانه آباد میخیزد
۵چو میآید ز تیغت بر اسیری زخم بیرحمی
ز جان هر اسیر آواز رحمت باد میخیزد
۶غزل را از غم عشق بتان ده چاشنی جامی
سرود دردناک از سینه ناشاد میخیزد
۷