گهی که بر سر زلفت شمال میگذرد
ازو بپرس که بر ما چه حال میگذرد
۱ز روز هجر تو رازی جز این نمیگویم
که روز همچو مه و مه چو سال میگذرد
۲به مجلسی که تویی بینقاب مه ز سحاب
نقاب کرده به صد انفعال میگذرد
۳چو بیرقیب همیبینمت ازان لب لعل
گدایی عجبم در خیال میگذرد
۴تعطشم به تو ننشست اگرچه خنجر تو
به حلق تشنه چو آب زلال میگذرد
۵دلم به یاد لبت از خیال لعل گذشت
کسی که یافت گهر از سفال میگذرد
۶نمیرسد به دل اهل طبع جز جامی
چو ذکر طوطی شیرین مقال میگذرد
۷