پریرخا چو خیالت فسونگری گیرد
ازان فسون من دیوانه را پری گیرد
۱ز دام عشق تو مشکل کسی تواند جست
چو گرد یاسمنت سنبل طری گیرد
۲ز شهر صبر دلم خیمه زد برون اینست
سزای آن که چو من یار لشکری گیرد
۳قدم ز دیده کنم در رهت نه فرق چرا
سلوک راه تو را مرد سرسری گیرد
۴به لطف کوش که ماند ز منصب شاهی
چو شه نه قاعده بنده پروری گیرد
۵عمامه و فش و ریش است مایه تشویش
خوش آن حریف که دین قلندری گیرد
۶همای طبع تو جامی بلندپرواز است
سزد که کنگر کاخ سخنوری گیرد
۷