بر لبم آهی نمی آید که دودآمیز نیست
وز دلم دودی نمی خیزد که آتشریز نیست
۱هر شب آیم بر درت دست تهی آویخته
مفلس عشق تو را زین بیش دست آویز نیست
۲کوهکن را مرغ دل آهنگ اوج عشق کرد
زور این پرواز در مرغ دل پرویز نیست
۳خوبرو در شهر بسیار است لیکن هیچ یک
چون تو خوش گفتار وشیرین کار و شورانگیز نیست
۴غمزه ات تیر است و چشمت تیغ و مژگانت سنان
هیچ خوبی را چو تو بازار خوبی تیز نیست
۵در حریم باغ کم یابند چون رویت گلی
ورگلی یابند گردش سنبل نوخیز نیست
۶گو به چشم خود که پرهیزد ز خون مردمان
مردم بیمار را چیزی به از پرهیز نیست
۷هیچ بادی چون صبا کز زلف افشاند غبار
در مشام ما عبیرآمیز و عنبر بیز نیست
۸تا به نور طلعت ای مه شمس تبریز آمدی
قبله جامی چو مولانا بجز تبریز نیست
۹