دولتم نیست که باشم به سخن دمسازت
گو سخن با دگران تا شنوم آوازت
۱شاهباز حرم قدسی و در ملک وجود
نیست جز بهر شکار دل و جان پروازت
۲رفتی و رشته پیوند مرا با تو قوی
روزی آرم به همین رشته سوی خود بازت
۳همچو گل گرچه به صد پاره شود پرده دل
حاش لله که شوم پرده گشای از رازت
۴تا شدی نازکنان ساقی خونین جگران
همه مستند ز جام می و من از نازت
۵بر سرم تاجی و بر تاج گهر کی باشد
که کنم جا به سر خویش به صد اعزازت
۶چون زند دم ز سخن پیش تو جامی زینسان
که دهد خامشیش لعل سخن پردازت
۷