دل خطت را رقم صنع الهی دانست
برسر مشک خطان حجت شاهی دانست
۱ماه را آینه روی چو خورشید تو گفت
هرکه ماهیت حسن تو کماهی دانست
۲صبح را خواند فروغ رخت اندر شب زلف
صبح خیزی که سفیدی ز سیاهی دانست
۳شاید ار شه کندت منع ز جولان چو تورا
فتنه شهری و آشوب سپاهی دانست
۴عقل چون خیمه فکر از دو جهان بیرون زد
عشق را بادیه نامتناهی دانست
۵ساده دل شو که درین مدرسه وسوسه خیز
به ز نادانی خود هیچ نخواهی دانست
۶جامی و پیر خرابات که اسرار وجود
همه ازهمت ارشادپناهی دانست
۷