جوشن صورت برون کن در صف مردان درآ
دل طلب کز دارِ ملکِ دل توان شد پادشا
۱تا تو خود را پای بستی، باد داری در دو دست
خاک بر خود پاش کز خود هیچ ناید تو را
۲با تو قُرب قاب قوسین آنگه افتد عشق را
کز صفات خود به بعدالمشرقین افتی جدا
۳آنِ خویشی، چند گویی آن اویم آن او
باش تا او گوید ای جان آن مایی آن ما
۴نیست عاشق گشتن الا بودنش پروانه وار
اولش قرب و میانه سوختن، آخر فنا
۵لاف یک رنگی مزن تا از صفت چون آینه
از درونسو تیرگی داری و بیرونسو صفا
۶آتشین داری زبان زآن دل سیاهی چون چراغ
گرد خود گردی از آن تردامنی چون آسیا
۷رَخت از این گنبد برون بر، گر حیاتی بایدت
زآن که تا در گنبدی با مردگانی هم وِطا
۸نفس عیسی جست خواهی، راه کن سوی فلک
نقش عیسی در نگارستان راهب کن رها
۹برگذر زین تنگنای ظلمت اینک روشنی
درگذر زین خشک سال آفت اینک مرحبا
۱۰بر در فقر آی تا پیش آیدت سرهنگ عشق
گوید ای صاحب خراج هر دو گیتی اندر آ
۱۱شرب عزلت ساختی از سر ببر باد هوس
باغ وحدت یافتی از بن بکن بیخ هوا
۱۲با قطار خوک در بیتالمقدس پا منه
با سپاه پیل بر درگاه بیتالله میا
۱۳سر بنه کاینجا سری را صد سر آید در عوض
بلکه بر سر هر سری را صد کلاه آید عطا
۱۴هرچه جز نورالسموات از خدایی عزل کن
گر تو را مشکوة دل روشن شد از مصباح لا
۱۵چون رسیدی بر درِ لا، صدرِ الّا جوی از آنک
کعبه را هم دید باید چون رسیدی در منا
۱۶ور تو اعمی بودهای بر دوش احمد دار دست
کهاندر این ره قائد تو مصطفی به مصطفا
۱۷اوست مختار خدا و چرخ و ارواح و حواس
زان گرفتند از وجودش منت بیمنتها
۱۸هشت خلد و هفت چرخ و شش جهات و پنج حس
چار ارکان و سه ارواح و دو کون از یک خدا
۱۹چون مرا در نعت چون اویی رود چندین سخن
از جهان بر چون منی تا کی رود چندین جفا
۲۰