در این منزل اهل وفائی نیابی
مجوی اهل کامروز جائی نیابی
۱عجوز جهان در نکاح فلک شد
که جز عذر زادنش رائی نیابی
۲بلی در زناشوئی سنگ و آهن
بجز نار بنت الزنائی نیابی
۳اگر کیمیای وفا جستا خواهی
جز از دست هر خاکپائی نیابی
۴دمی خاکپائی تو را مس کند زر
پس از خاک به کیمیائی نیابی
۵نفس عنبرین دار و آه آتشین زن
کزین خوشتر آب و هوائی نیابی
۶به آب خرد سنگ فطرت بگردان
کزین تیزتر آسیائی نیابی
۷در این هفت ده زیر و نه شهر بالا
ورای خرد ده کیائی نیابی
۸ولیکن به نه شهر اگر خانه سازی
به از دل در او کد خدائی نیابی
۹چه باید به شهری تنشستن که آنجا
بجز هفت ده روستائی نیابی
۱۰همه شهر و ده گر براندازی الا
علفخانهٔ چارپایی نیابی
۱۱به شب شهر غوغای یاجوج گیرد
به روزش سکندر دهائی نیابی
۱۲زنی رومی آید کند کاغذین سد
که از هندی آهن بنائی نیابی
۱۳همه شهر یاجوج گیرد دگر شب
که سد زنان را بقائی نیابی
۱۴برون ران ازین شهر و ده رخش همت
که اینجاش آب و چرائی نیابی
۱۵به همت ورای خرد شو که دل را
جز این سدرة المنتهائی نیابی
۱۶به دل به رجوع تو کان پیر دین را
بجز استقامت عصائی نیابی
۱۷فلک هم دو تا پشت پیری است کورا
عصا جز خط استوائی نیابی
۱۸دلت آفتابی کز او صدق زاید
که جز صادق ابن الذکائی نیاب
۱۹به صورت دو حرف کژ آمد دل، اما
ز دل راستگوتر گوائی نیابی
۲۰الف راست صورت صواب است لیکن
اگر کژ شود هم خطائی نیابی
۲۱نه نون و القلم هم کژ است اول آنگه
بجز راستش مقتدائی نیابی
۲۲ز دل شاهدی ساز کو را چو کعبه
همه روی بینی قفائی نیابی
۲۳چو دل کعبه کردی سر هر دو زانو
کم از مروهای یا صفائی نیابی
۲۴برو پیل پندار از کعبهٔ دل
برون ران کز این به وغائی نیابی
۲۵بیا کعبهٔ عزت دل ز عزی
تهی کن کز این به غزائی نیابی
۲۶گر از کعبه در دیر صادق دل آیی
به از دیر حاجت روائی نیابی
۲۷ور از دیر زی کعبه بیصدق پویی
به کعبه قبول دعائی نیابی
۲۸رفیق طرب را وداعی کن ار نه
ز داعی غم مرحبائی نیابی
۲۹در این جایگه غم مقیم است کورا
بجز پردهٔ دل وطائی نیابی
۳۰به دیماه خوف آتش غم سپر کن
که اینجا ربیع رجائی نیابی
۳۱چو سرسام سرد است قلب شتا را
دوا به ز قلب شتائی نیابی
۳۲به غم دل بنه کاینهٔ خاطرت را
جز از صیقل غم جلائی نیابی
۳۳غم دین زداید غم دنیی از تو
که بهتر ز غم غم زدائی نیابی
۳۴ولیکن ز هر غم مجوی انس زیرا
ز هر مرغ ملک سبائی نیابی
۳۵منه مهره کز راست بازان معنی
در این تخته نرد آشنائی نیابی
۳۶همه عاجز شش در و مهره در کف
به همت مششدر گشائی نیابی
۳۷اگر کم زنی هم به کم باش راضی
که دل را بیشی هوائی نیابی
۳۸دغا در سه شش بیش بینی ز یاران
چو یک نقش خواهی دغائی نیابی
۳۹اگر ثلثی از ربع مسکون بجوئی
وفا و کرم هیچ جائی نیابی
۴۰عقاقیر صحرای دلهاست این دو
که سازندهتر زین دوائی نیابی
۴۱دو بر گند بر یک شجر لیکن آن را
جز از فیض قدسی نمائی نیابی
۴۲ازین دو عقاقیر صحرای دلها
در این هفت دکان گیائی نیابی
۴۳وفا باری از داعی حق طلب کن
کز این ساعیان جز جفائی نیابی
۴۴کرم هم ز درگاه حق جوی کز کس
حقوق کرم را ادائی نیابی
۴۵دم عیسوی جوی کسیب جان را
ز داروی ترسا شفائی نیابی
۴۶در یوسفی زن که کنعان دل را
ز صاع لئیمان عطائی نیابی
۴۷ببر بیخ آمال تا دل نرنجد
که بر خوان دونان صلائی نیابی
۴۸خرد را چه گوئی که بر خوان دو نان
ابا بینی ار خود ابائی نیابی
۴۹چو سل کرده باشی رگ آب دیده
بصر بستهٔ توتیائی نیابی
۵۰چو گرگ اجری از پهلوی زاغ کم خور
که برخوان چنان خوش لقائی نیابی
۵۱فرشته شو ارنه پری باش باری
که همکاسه الا همائی نیابی
۵۲نکوئی مجو از کس و پس نکوئی
چنان کن که از کس جزائی نیابی
۵۳جزای نکوئی است نام نکوئی
که بالای آن در فزائی نیابی
۵۴تن شمع را روشنی سربها بس
که از طشت زر سربهائی نیابی
۵۵نه خاکی که بیرون نیاری ودیعت
اگر سیم مزد از سقائی نیابی
۵۶نه نیز آتشی کز سر خام طمعی
غذا کم پزی گر غذائی نیابی
۵۷نه عودی که خوش دم بسوزی چو عاشق
اگر چون شکر دلربائی نیابی
۵۸اسیران خاکند امیران اول
که چون خاک عبرت فزائی نیابی
۵۹به کم مدت از تاج داران اکنون
نبیره نبینی، نیائی نیابی
۶۰گدای مجرد صفت را که روزی
سرش رفت جز پادشائی نیابی
۶۱ولی پادشه را که یک لحظه از سر
کله گم شود جز گدائی نیابی
۶۲گرفتم فنا خسروی نقش اول
ز خسرو شدن جز فنائی نیابی
۶۳وگر نیز کیخسروی آخر آخر
کیانی کیان بی و بائی نیابی
۶۴ازین شیر سگ خورده شیری نبینی
وزین شوره مردم گیائی نیابی
۶۵ازین ریمن آید کرم؟ نی نیاید
ز ریم آهن اقلیمیائی نیابی
۶۶مجوی از جهان مردمی، کاین امانت
به نزدیک دور از خدائی نیابی
۶۷ندانی که تریاک چشم گوزنان
ز دندان هیچ اژدهائی نیابی
۶۸اگر کرم شب تاب آتش نماید
از آن آتش انس و سنائی نیابی
۶۹ز دو نان که برق سرابند از اول
به آخر سحاب سخائی نیابی
۷۰قضات از در ظالمان کرد فارغ
ازین دادگرتر قضائی نیابی
۷۱تو ویک تنه غربت و وحش صحرا
که از مرغ خانه نوائی نیابی
۷۲چو عیسی که غربت کند سوی بالا
بجز سوزنش رشتهٔ تائی نیابی
۷۳تو چون نام جویی ز نان جوی بگسل
که جم را به مور اقتدائی نیابی
۷۴ببین همت سنگ آهنربا را
که آن همت از کهربائی نیابی
۷۵اگر کبریا بینی از نار شاید
ز کبریت هم کبریائی نیابی
۷۶ز خاقانی این منطق الطیر بشنو
که چون او معانی سرائی نیابی
۷۷لسان الطیور از دمش یابی ارچه
جهان را سلیمان لوائی نیابی
۷۸سخنهاش موزون عیار آمد آوخ
که ناقد به جز ژاژخائی نیابی
۷۹بلی ناقد مشک یا دهن مصری
بجز سیر یا گندنائی نیابی
۸۰گر این فصل بر کوه خوانی همانا
که جز بارک الله صدائی نیابی
۸۱بهاری است خوش چون گل نخل بندان
که از زخم خارش عنائی نیابی
۸۲