پیش که صبح بردَرَد شقهٔ چتر عنبری
خیز مگر به برق میْ برقع صبح بردَری
۱پیش که غمزهزن شود چشم ستارهٔ سحر
بر صدف فلک رسان خندهٔ جام گوهری
۲برکش میخ غم ز دل پیش که صبح برکشد
این خشن هزار میخ از سر چرخ چنبری
۳ساخت فرو کند ز اسب، آینه بندد آسمان
صبح قبا زره زند، ابر کند زرهگری
۴زآنکه برهنگی بود زیور تیغ صبحفش
صبح برهنه میکند بر تن چرخ زیوری
۵گاه چو حال عاشقان صبح کند ملونی
گه چو حلی دلبران مرغ کند نواگری
۶چون به صبوح بلبله قهقهه کرد و خندهنی
خنده کند نه قهقهه، صبح چو نوگل طری
۷روز به روزت از فلک نُزل دو صبح میرسد
صبح سه گردد ار به کف جام صبوحی آوری
۸نوبر صبح یک دم است، اینت شگرف اگر دهی
داد دمی که میدهد صبحدمت به نوبری
۹فرض صبوح عید را کز تو به خواب فوت شد
صد ره اگر قضا کنی تا ز صبوح نشمری
۱۰نیست ز نامده خبر وز دم رفته حاصلی
حاصل وقت را نگر تا دم رفته ننگری
۱۱عمر پلی است رخنهسر، حادثه سیل پل شکن
کوش که نارسیده سیل، از پل رخنه بگذری
۱۲آنکه غم جهان خورد، کی ز حیات برخورد
پس تو غم جهان مخور، تا ز حیات برخوری
۱۳آهُوَکا! سگ توام می خور و گرگ مست شو
خواب پلنگ نه ز سر گرچه پلنگ گوهری
۱۴برگ می صبوح کن، سرکه فروختن که چه
گرچه ز خواب جستهای خوش تُرُش و گران سری
۱۵خواب تو مینشاندم بر سر آتش هوس
کهآن همه مشک بر سرت وین همه مغز را تری
۱۶شو به گلاب اشک من خواب جهان ز عبهرت
تا به دو لاله درکشی جام گلاب عبهری
۱۷هم به گلاب لعل بر، درد سرم که از فلک
با همه درد دل مرا درد سری است بر سری
۱۸برق تویی و بید من، سوختهٔ توام کنون
سوخته بید خواه اگر رواق عید پروری
۱۹رقص کنان نگر خُرُه لعل غَبَب چو روی تو
طوق کشان سرودمش چون خطت از معنبری
۲۰بر غبب و دم خُرُه خیز و رکاب باده ده
چون دمش از مطوقی چون غببش ز احمری
۲۱منتظری که از فلک خوانچهٔ زر برآیدت
خوانچه کن و چمانهکش خوانچهٔ زر چه میبری
۲۲جز جگری نخوردهای بر سر خوانچهٔ فلک
عمر تو میخورد تو هم در غم خوانچهٔ زری
۲۳کردهٔ چرخ جو به جو دیده و آزمودهای
کرده به جور جو جوت هم به جوال او دری
۲۴درده از آن چکیده خون زآبلهٔ تن رزان
کهآبلهٔ رخ فلک، برد عروس خاوری
۲۵از پس زر اختران کامده بر محک شب
رفت سیاهی از محک، ماند سپید پیکری
۲۶تیره شد آب اختران زآتش روز و میکند
بر درجات خط جام آب چو آتش اختری
۲۷چرخ کبود جامه بین ریخته اشکها ز رخ
تا تو ز جرعه بر زمین جامهٔ عید گستری
۲۸آن می و جام بین به هم گوئی دست شعبده
کرده ز سیم ده دهی صُرّهٔ زر شش سری
۲۹در کف ساقی از قدح حقهٔ لعل آتشی
در گلوی قدح ز کف رشتهٔ عقد عنبری
۳۰ساقی بزم چون پری جام به کف چو آینه
او نرمد ز جام اگر زآینه میرمد پری
۳۱در کف آهوان بزم آب رز است و گاو زر
آتش موسوی است آن در بر گاو سامری
۳۲از قطرات جرعهها ژالهٔ زرد ریخته
یافته چون رخ فلک پشت زمین مجدری
۳۳دختر آفتاب ده در تتق سپهرگون
گشته به زهرهٔ فلک حامله هم به دختری
۳۴کرده به جلوه کردنش باد مسیح مریمی
کرده به نقش بستنش نار خلیل آزری
۳۵مطرب سحرپیشه بین در صور هر آلتی
آتش و آب و باد و گل کرده به هم ز ساحری
۳۶بربط اعجمی صفت هشت زبانش در دهان
از سر زخمه ترجمان کرده به تازی و دری
۳۷نای عروسی از حبش ده ختنش به پیش و پس
تاج نهاده بر سرش از نی قند عسکری
۳۸چنگ برهنه فرق را پای پلاس پوش بین
خشک رگی کشیده خون ناله کنان ز لاغری
۳۹دست رباب و سر یکی بسته به ده رسن گلو
زیر خزینهٔ شکم کاسهٔ سر ز مضطری
۴۰چنبر دف شکارگه زآهو و گور و یوز و سگ
لیک به هیچ وقت ازو هیچ شکار نشکری
۴۱روز رسید و محرمان عید کنند زین سبب
روز چو محرمان زند لاف سپید چادری
۴۲در عرفات بختیان بادیه کرده پیسپر
ما و تو بسپریم هم بادیهٔ قلندری
۴۳در عرفات عاشقان بختی بیخبر توئی
کز همه بارکشتری وز همه بیخبرتری
۴۴دی به نماز دیگری موقف اگر تمام شد
چون تو صبوح کردهای مرد نماز دیگری
۴۵ور سوی مشعر الحرام آمدهاند محرمان
محرم میْ شویم ما میکده کرده مشعری
۴۶ور به منیٰ خورد زمین خون حلال جانوران
ما بخوریم خون رز تا نرسد به جانوری
۴۷هر که کبوتری کُشد هم به ثواب دررسد
خیز و ببر گلوی دل، کو کندت کبوتری
۴۸سنگ فشان کنند خلق از پی دین به جَمره در
ما همه جان فشان کنیم از پی خم به میْ خوری
۴۹ور به طواف کعبهاند از سر پای سر زنان
ما و تو و طواف دیر از سر دل، نه سرسری
۵۰ور همه سنگ کعبه را بوسه زنند حاجیان
ما همه بوسهگه کنیم آن سر زلف سعتری
۵۱کوی مغان و ما و تو هر سر سنگ کعبهای
پای تو کرده زمزمی، دست تو کرده ساغری
۵۲طاعت ماست با گنه کز پی نام درخورد
روی سپید جامه را داغ سیاه گازری
۵۳کعبه به زاهدان رسد، دیر به ما سبو کشان
بخشش اصل دان همه، ما و تو از میان بری
۵۴زهد شما و فسق ما چون همه حکم داور است
داورتان خدای بس، اینهمه چیست داوری
۵۵گر حج و عمره کردهاند از در کعبه رهروان
ما حج و عمره میکنیم از در خسرو سری
۵۶خاطر خاقنی از آن کعبه شناس شد که او
در حرم خدایگان کرده به جان مجاوری
۵۷