ماه به ماه میکند شاه فلک کدیوری
عالم ناقه برده را، توشه دهد توانگری
۱مائده سازد از بره، بر صفت توانگران
برزگری کند به گاو، از قبل کدیوری
۲موسی و سامری شود گاو و بره بپرورد
آب خضر برآورد زآینهٔ سکندری
۳بنگه تیر ازو شود روضه صفت به تازگی
خرگه ماه ازو شود خُلدوَش از منوری
۴چون به دهان شیر در، خشم پلنگی آورد
روی زمین شود ز تف، پشت پلنگ بربری
۵تیزتر از کبوتری برج به برج میپرد
بیضهٔ زر همی نهد در به در از سبک پری
۶هر سر مه به برج نو بچهٔ نو برآورد
یکسره برج او شود قصر دوازده دری
۷از همه کشتهٔ فلک دانهٔ خوشه خورد و بس
چون سوی برج خوشه رفت از سر برج آذری
۸از سر خوشه ناگهش داس شکست در گلو
کرد رگ گلوش را هر سر داس نشتری
۹گوئی از آن رگ گلو ریختهاند در رزان
این همه خون که میکند آتشی و معصفری
۱۰باز چو زر خالصش سخت ترازوی فلک
تا حُلی خزان کند صنعت باد آذری
۱۱از پی صنع زرگری کورهٔ گرم به بود
کورهٔ سرد شد فلک، زین همه صنع زرگری
۱۲گر به همه ترازوئی زر خلاص درخورد
خور به ترازوی فلک، هست چو زر به درخوری
۱۳ورنه ترازوی فلک زرگر قلبکار شد
نقد عراق چون کند زر خلاص جعفری
۱۴عید رسید و مهرگان باد و جنیبه بر اثر
هر دو جنیبه همعنان در گرو تکاوری
۱۵شاه طغان چرخ بین با دوغلام روز و شب
کهاین قره سنقری کند، وآن کند آق سنقری
۱۶شاخ چو مریم از صفت عیسی شش مهه به بر
کرده بسان مریمش نفخهٔ روح شوهری
۱۷عیسی خرد را کند تابش ماه دایگی
مریم عور را کند برگ درخت معجری
۱۸میوه چو بانوی ختن در پس حجلههای زر
زاغ چو خادم حبش پیش دوان به چاکری
۱۹تا که ترنج را خزان شکل جذام داده بر
در یرقان شده است رز همچو ترنج ز اصفری
۲۰نخل به جنبش آمده گرنه یهود شد چرا
پارهٔ زرد بر کتف دوخت بدان مشهری
۲۱سیب چو مجمری ز زر خردهٔ عود در میان
کرده برای مجمرش نار کفیده اخگری
۲۲مه چو مشاطگان زده بر رخ سیب خالها
سیب برهنه ناف بین نافه دم از معطری
۲۳خال ز غالیه نهد هرکس، و روی سیب را
خال ز خون نهاد ماه، اینت مشاطهٔ فری
۲۴نار همه دل و دهن، دل همه خون عاشقی
سیب همه رخ و ذقن رخ همه خال دلبری
۲۵خم چو پری گرفتهای، یافته صرع و کرده کف
خط معزمان شده برگ رز از مزعفری
۲۶سار به شاخسار بر، زنگی چار تاره زن
خنده زنان چو زنگیان، ابر ز روی اغبری
۲۷در بر بید بن نگر، لشکر مور صف زده
گرد لوای سام بین موکب حام لشکری
۲۸گرچه درخت ریخت زر، ورچه هوا فشاند در
هم نرسد به جودشان با کف شه برابری
۲۹خسرو ذوالجلالتین از ملکی و سلطنت
مستحق الخلافتین، از یلواج و تنگری
۳۰شاه معظم اخستان آنکه رضا و خشم او
نحس بر زحل شود، سعد ربای مشتری
۳۱قامت صاحب افسران، حلقهٔ افسری شده
برده سجود افسرش، با همه صاحب افسری
۳۲ای به حسام نیلگون یافته ملک یوسفی
بر در مصر و قاهره کوفته کوس قاهری
۳۳هشت بهشت و نُه فلک هست بهای دولتت
دولت یوسفیت را عقل به هفده مشتری
۳۴از فلکی شریفتر یا شرف مشخصی
از ملکی کریمتر یا کرم مصوری
۳۵بدر ستاره موکبی، مهر فلک جنیبتی
ابر درخش رایتی، بحر نهنگ خنجری
۳۶نوح خلیل حالتی، خضر کلیم قالتی
احمد عرش هیبتی، عیسی روح منظری
۳۷خسرو سام دولتی، سام سپهر صولتی
رستم زال دانشی، زال زمانه داوری
۳۸ربع زمین ز درگهت ثلث نهند و بعد ازین
زآن سوی خط استوا در خط حکمت آوری
۳۹عالم نو بنا کند رای تو از مهندسی
کشور نو رقم زند، فر تو از موفری
۴۰امر تو نطفه افکند بهر سه نوع تا کند
هفت محیط دایگی، چار بسیط مادری
۴۱عدل تو مادری کند، ملک بپرورد چنان
کهآتش و آب را دهد با گل و مل برادری
۴۲چرخ مدور از شرف عرش مربع از علو
طوف در تو میکنند از پی کسب سروری
۴۳خدت زلف و رخ کند از پی سنبل و سمن
شانه در آن مربعی، آینه در مدوری
۴۴کشتن حاسد تو را درد حسد نه بس بود
کو به خلاف جستنت درد امید مهتری
۴۵روی بهی کجا بود مرد زحیر را که خود
وقت سقوط قوتش صبر خورد سقوطری
۴۶در همه طبلهٔ فلک پیلور زمانه را
نیست به بخت خصم تو داروی درد مدبری
۴۷خنجر گندنائیت هم به کدوی مغز او
میدهدش مزوری تا رهد از مزوری
۴۸تیغ تو صیقل هدی تا که خطیب ملک شد
دست تو چون عمود صبح آمد و کرد منبری
۴۹آنت مفسر ظفر، خاطب اعجمی زبان
زَاعجمیان عجب بود خاطبی و مفسری
۵۰قائم پنجم آسمان، منتقم از ششم زمین
اختر و فعل عقربی، آتش و لون عبقری
۵۱پایهٔ تخت زیبدت بر سر تاج آسمان
کز سر تخت مملکت تاج ملوک کشوری
۵۲تخت حساب شد عدو کرده ز خاک تاج سر
چهره چو تاج خسروان، دیده چو تخت جوهری
۵۳تاجوران ملک را فخر ز گوهرت رسد
تو سر گوهری تو را مفخر تاج گوهری
۵۴تا که عروس دولتت یافت عماری از فلک
بهر عماریش کند ابلق گیتی استری
۵۵نعل سمند تو سزد حلقهٔ فرج استرت
تاج سر ملکشهی خاتم دست سنجری
۵۶چون ز گهر سخن رود در شرف و جلال و کین
چون اسد و اثیر و خور، ناری و نوری و نری
۵۷گر گذری کند عدو بر طرف ممالکت
زحمت او چه کم کند ملک تو را مقرری
۵۸ور جنبی ز مغکده بر در کعبه بگذرد
کعبه به لوث کعب او کی فتد از مطهری
۵۹پاسخ او به یاسجی باز دهی که در ظفر
ناصر رایت حقی، ناسخ آیت شری
۶۰ای حرم تو از کرم بیت حرام خسروان
چون سخن من از نکت سحر حلال خاطری
۶۱زآن کرم است سرگران جان و سر سبکتکین
زین سخن است دل سبک عنصر طبع عنصری
۶۲تا به صفت بود فلک صورت دیر عیسوی
محور خط استوا، شکل صلیب قیصری
۶۳باد خطاب عیسوی با سگ درگهت چنین
کهافسر دیر اعظمی، فخر صلیب اکبری
۶۴