راحت از راه دل چنان برخاست
که دل اکنون ز بند جان برخاست
۱نفسی در میان میانجی بود
آن میانجی هم از میان برخاست
۲سایهای مانده بود هم گم شد
وز همه عالمم نشان برخاست
۳چار دیوار خانه روزن شد
بام بنشست و آستان برخاست
۴دل خاکی به دست خون افتاد
اشک خونین دیت ستان برخاست
۵آب شور از مژه چکید و ببست
زیر پایم نمکستان برخاست
۶بر دل من کمان کشید فلک
لرز تیرم ز استخوان برخاست
۷آه من دوش تیر باران کرد
ابر خونبار از آسمان برخاست
۸غصهای بر سر دلم بنشست
که بدین سر نخواهد آن برخاست
۹آمد آن مرغ نامه آور دوست
صبحگاهی کز آشیان برخاست
۱۰دید کز جای برنخاستمش
طیره بنشست و دل گران برخاست
۱۱اژدها بود خفته بر پایم
نتوانستم آن زمان برخاست
۱۲پای من زیر کوه آهن بود
کوه بر پای چون توان برخاست
۱۳پای خاقانی ار گشادستی
داندی از سر جهان برخاست
۱۴مار ضحاک ماند بر پایم
وز مژه گنج شایگان برخاست
۱۵سوزش من چو ماهی از تابه
زین دو مار نهنگ سان برخاست
۱۶چون تنورم به گاه آه زدن
کاتشین مارم از دهان برخاست
۱۷در سیه خانه دل کبودی من
از سپیدی پاسبان برخاست
۱۸سگ دیوانه پاسبانم شد
خوابم از چشم سیل ران برخاست
۱۹سگ گزیده ز آب ترسد از آن
ترسم از آب دیدگان برخاست
۲۰در تموزم ببندد آب سرشک
کز دمم باد مهرگان برخاست
۲۱همه شب سرخ روی چون شفقم
کز سرشک آب ناردان برخاست
۲۲ساقم آهن بخورد و از کعبم
سیل خونین به ناودان برخاست
۲۳بل که آهن ز آه من بگداخت
ز آهن آواز الامان برخاست
۲۴تا چو بازم در آهنین خلخال
چو جلاجل ز من فغان برخاست
۲۵تن چو تار قز و بریشم وار
ناله زین تار ناتوان برخاست
۲۶رنگ رویم فتاد بر دیوار
نام کهگل به زعفران برخاست
۲۷خون دل زد به چرخ چندان موج
که گل از راه کهکشان برخاست
۲۸بلبلم در مضیق خارستان
که امیدم ز گلستان برخاست
۲۹چند نالم که بلبل انصاف
زین مغیلان باستان برخاست
۳۰جگر از بس که هم جگر خورد است
معده را ذوق آب و نان برخاست
۳۱جان شد اینجا چه خاک بیزد تن
که دکاندار از دکان برخاست
۳۲خاک شد هر چه خاک برد به دوش
کابخوردش ز خاکدان برخاست
۳۳جامهٔ گازر آب سیل ببرد
شاید ار درزی ار دکان برخاست
۳۴چرخ گوئی دکان قصابی است
کز سر تیغ خون فشان برخاست
۳۵بره زان سو ترازوی زینسو
چرب و خشکی از این میان برخاست
۳۶قسم هر ناکسی سبک فربه
قسم من لاغر و گران برخاست
۳۷هر سقط گردنی است پهلوسای
زان ز دل طمع گرد ران برخاست
۳۸گر برفت آبروی ترس برفت
گله مرد و غم شبان برخاست
۳۹کاروان منقطع شد از در شهر
رصد از راه کاروان برخاست
۴۰اشتر اندر وحل به برق بسوخت
باج اشتر ز ترکمان برخاست
۴۱نیک عهدی گمان همی بردم
یار، بد عهد شد گمان برخاست
۴۲دل خرد مرا غمان بزرگ
از بزرگان خرده دان برخاست
۴۳خواری من ز کینه توزی بخت
از عزیزان مهربان برخاست
۴۴ای برادر بلای یوسف نیز
از نفاق برادران برخاست
۴۵قوت روزم غمی است سال آورد
که نخواهد به سالیان برخاست
۴۶اینت کشتی شکاف طوفانی
که ازین سبز بادبان برخاست
۴۷قضیالامر کفت طوفان
به بقای خدایگان برخاست
۴۸نیست غم چون به خواستاری من
خسرو صاحب القران برخاست
۴۹بعد کشتن قصاص خاقانی
از در شاه شهنشان برخاست
۵۰