قلم بخت من شکسته سر است
موی در سر ز طالع هنر است
۱بخت نیک، آرزو رسان دل است
که قلم نقش بند هر صور است
۲نقش امید چون تواند بست
قلمی کز دلم شکستهتر است
۳دیده دارد سپید بخت سیاه
این سپید آفت سیاه سر است
۴بخت را در گلیم بایستی
این سپیدی برص که در بصر است
۵چشم زاغ است بر سیاهی بال
گر سپیدی به چشم زاغ در است
۶کوه را زر چه سود بر کمرش
که شهان را زر از در کمر است
۷تن چو ناخن شد استخوانم از آنک
بخت را ناخنه به چشم در است
۸استخوان پیشکش کنم غم را
زآنکه غم میهمان سگ جگر است
۹روز دانش زوال یافت که بخت
به من راست فعل کژ نگر است
۱۰بس به پیشین ندیدهای خورشید
که چو کژ سر نمود کژ نظر است
۱۱چون نفس میزنم کژم نگرد
چرخ کژ سیر کاهرمن سیر است
۱۲چون صفیرش زنی کژت نگرد
اسب کورا نظر بر آبخور است
۱۳یا مگر راست میکند کژ من
که مرا از کژی هنوز اثر است
۱۴ترک آن کژ نگه کند در تیر
تا شود راست کالت ظفر است
۱۵همه روز اعور است چرخ ولیک
احول است آن زمان که کینهور است
۱۶هر که را روی راست، بخت کژ است
مار کژ بین که بر رخ سپر است
۱۷بس نبالد گیابنی که کژ است
بس نپرد کبوتری که تر است
۱۸دهر صیاد و روز و شب دو سگ است
چرخ باز کبود تیزپر است
۱۹همه عالم شکارگه بینی
کاین دو سگ زیر و باز بر زبر است
۲۰عقل سگ جان هوا گرفت چو باز
کاین سگ و باز چون شکارگر است
۲۱من چو کبک آب زهره ریخته رنگ
صید باز و سگی که بوی بر است
۲۲نیک بدحال و سخت سستدلم
حال و دل هر دو یک نه بر خطر است
۲۳عافیت آرزو کنم هیهات
این تمناست یافتن دگر است
۲۴آرزو را ذخیره امید است
وصل امید عمر جانور است
۲۵آرزو چون نشاند شاخ طمع
طلبش بیخ و یافت برگ و بر است
۲۶طمع آسان ولی طلب صعب است
صعبی یافت از طلب بتر است
۲۷آرزویی که از جهان خواهم
بدهد زآنکه مست و بیخبر است
۲۸لیکن آن داده را به هشیاری
واستاند که نیک بد گهر است
۲۹در دبستان روزگار، مرا
روز و شب لوح آرزو به بر است
۳۰هیچ طفلی در این دبستان نیست
که ورا سورهٔ وفا ز بر است
۳۱چون برد آیت وفا از یاد؟
کآخر اوفوا بعهدی از سور است
۳۲خاطرم بکر و دهر نامرد است
نزد نامرد، بکر کمخطر است
۳۳نالش بکر خاطرم ز قضاست
گلهٔ شهربانو از عمر است
۳۴سایهٔ من خبر ندارد از آنک
آه من چرخسوز و کوهدَر است
۳۵جوش دریا در دیده زهرهٔ کوه
گوش ماهی بنشنود که کر است
۳۶مر ما مر من حساب العمر
چون به پنجه رسد حساب مر است
۳۷ناودان مژه ز بام دماغ
قطره ریز است و آرزو خضر است
۳۸سبب آبروی آب مژه است
صیقل تیغ کوه تیغ خور است
۳۹نکنم زر طلب که طالب زر
همچو زر نثار پیسپر است
۴۰عاقبت هرکه سر فراخت به زر
همچو سکه نگون و زخم خور است
۴۱روی عقل از هوای زر همه را
آبله خورده همچو روی زر است
۴۲از شمار نفس فذلک عمر
هم غم است ار چه غم نفس شمراست
۴۳غم هم از عالم است و در عالم
مینگنجد که بس قوی حشر است
۴۴عالم از جور مایهٔ زای غم است
بتر از هیمه مایه شرر است
۴۵چون شرر شد قوی همه عالم
طعمه سازد چه حاجت تبر است
۴۶لهو، یک جزو و غم هزار ورق
غصه مجموع و قصه مختصر است
۴۷قابل گل منم که گل همه تن
رنگ خون است و خار نیشتر است
۴۸غم ز دل زاد و خورد خون دلم
خون مادر غذا ده پسر است
۴۹آتشی کز دل شجر زاید
طعمهٔ او هم از تن شجر است
۵۰چرخ بازیچه گون چون بازیچه
در کف هفت طفل جان شکر است
۵۱بدو خیط ملون شب و روز
در گشایش بسان باد فر است
۵۲شب که ترکان چرخ کوچ کنند
کاروان حیات بر حذر است
۵۳خیل ترکان کنند بر سر کوچ
غارت کاروان که بر گذر است
۵۴خواجه چون دید دردمند دلم
گفت کین دردناکی از سفر است
۵۵هان کجائی چه میخوری؟ گفتم
میخورم خون خود که ما حضر است
۵۶چه خورش کو خورش کدام خورش
دست خون مانده را چه جای خور است
۵۷گوید آخر چه آرزو داری
آرزو زهر و غم نه کام و گر است
۵۸نیم جنسی و یکدلی خواهم
آرزوم از جهان همین قدر است
۵۹از دو یک دم که در جهان یابم
ناگزیر است و از جهان گذر است
۶۰نگذرد دیگ پایه را ز حجر
نگذرد آتشی که در حجر است
۶۱به مقامی رسیدهام که مرا
خار و حنظل بجای گل شکر است
۶۲کو سر تیغ کرزوی من است
کانس وحشی به سبزه و شمر است
۶۳بر سر تیغ به سری که سر است
خرج قصاب به بزی که نر است
۶۴ابله از چشم زخم کم رنج است
اکمه از درد چشم کم ضرر است
۶۵جاهل آسوده، فاضل اندر رنج
فضل مجهول و جهل معتبر است
۶۶سفله مستغنی و سخی محتاج
این تغابن ز بخشش قدر است
۶۷همه جور زمانه بر فضلاست
بوالفضول از حفاش زاستر است
۶۸سوس را با پلاس کینی نیست
کین او با پرند شوشتر است
۶۹حال مقلوب شد که بر تن دهر
ابره کرباس و دیبه آستر است
۷۰عالم از علم مشتق است و لیک
جهل عالم به عالمی سمر است
۷۱معنی از اشتقاق دور افتاد
کز صلف کبر و از اصف کبر است
۷۲قوت مرغ جان به بال دل است
قیمت شاخ کز به زال زر است
۷۳دل پاکان شکستهٔ فلک است
زال دستان فکندهٔ پدر است
۷۴جان دانا عجب بزرگ دل است
تن ادریس بس بلند پر است
۷۵در گلستان عمر و رستهٔ عهد
پس گل، خار و بعد نفع، ضر است
۷۶از پس هر مبارکی شومی است
وز پی هر محرمی صفر است
۷۷فقر کن نصب عین و پیش خسان
رفع قصه مکن نه وقت جر است
۷۸دهر اگر خوان زندگانی ساخت
خورد هر چاشنی که کام و گر است
۷۹سال کو خرمن جوانی دید
سوخت هر خوشهای که زیب و فر است
۸۰درزیی صدرهٔ مسیح برید
علمش برد و گفت گوش خر است
۸۱کشت امید چون نرویاند
گریه کو فتح باب هر نظر است
۸۲وقت تب چون به نی نبرد تب
شیر گر نیستانش مستقر است
۸۳دفع عین الکمال چون نکند
رنگ نیلی که بر رخ قمر است
۸۴دی همی گفتم آه کز ره چشم
دل من نیم کشتهٔ عبر است
۸۵مرگ یاران شنیدم از ره گوش
دلم امروز کشتهٔ فکر است
۸۶هر که از راه گوش کشته شود
زاندرون پوست خون او هدر است
۸۷آری آری هم از ره گوش است
کشتن قندزی که در خزر است
۸۸نقطهٔ خون شد از سفر دل من
خود سفر هم به نقطهای سقر است
۸۹تا به غربت فتادهام همه سال
نه مهم غیبت و سه مه حضر است
۹۰نی نی از بخت شکرها دارم
چند شکری که شوک بیثمر است
۹۱صورت بخت من طویلالذیل
در وفا چون قصیر با قصر است
۹۲بخت ملاح کشتی طرب است
بخت فلاح کشته بطر است
۹۳چشم بد دور بر در بختم
چرخ حلقه به گوش همچو در است
۹۴بخت، مرغ نشیمن امل است
روز، طفل مشیمهٔ سحر است
۹۵هم ز بخت است کز مقالت من
همه عالم غرائب و غرر است
۹۶استراحت به بخت یا نعم است
استطابت به آب یا مدر است
۹۷فخر من یاد کرد شروان به
که مباهات خور به باختر است
۹۸لیک تبریز به اقامت را
که صدف قطره را بهین مقر است
۹۹هم به مولد قرار نتوان کرد
که صدف حبس خانهٔ درر است
۱۰۰گرچه تبریز شهرهتر شهری است
لیک شروان شریفتر ثغر است
۱۰۱خاک شروان مگو که وان شر است
کان شرفوان به خیر مشتهر است
۱۰۲هم شرفوان نویسمش لیکن
حرف علت از آن میان بدر است
۱۰۳عیب شروان مکن که خاقانی
هست از آن شهر کابتداش شر است
۱۰۴عیب شهری چرا کنی به دو حرف
کاول شرع و آخر بشر است
۱۰۵جرم خورشید را چه جرم بدانک
شرق و غرب ابتدا شراست و غر است
۱۰۶گرچه ز اول غر است حرف غریب
مرد نامی غریب بحر و بر است
۱۰۷چه کنی نقص مشک کاشغری
که غر آخر حروف کاشغر است
۱۰۸گرچه هست اول بدخشان بد
به نتیجه نکوترین گهر است
۱۰۹نه تب اول حروف تبریز است
لیک صحت رسان هر نفر است
۱۱۰دیدی آن جانور که زاید مشک
نامش آهو و او همه هنر است
۱۱۱