انصاف در جِبلَت عالم نیامده است
راحت نصیب گوهر آدم نیامده است
۱از مادر زمانه نزاده است هیچکس
کو هم ز دهر، نامزد غم نیامده است
۲از موج غم، نجات کسی راست کو هنوز
بر شط کون و فُرضهٔ عالم نیامده است
۳از ساغر زمانه که نوشید شربتی
کان نوش، جانگزایتر از سم نیامده است
۴گیتی تو را ز حادثه ایمن کجا کند؟
کو را ز حادثات امان هم نیامده است
۵دزدی است چرخِ نقبزن اندر سرای عمر
آری، به هرزهْ قامت او، خَم نیامده است
۶آسودگی مجوی که کس را به زیر چرخ
اسباب این مراد فراهم نیامده است
۷با خستگی بساز که ما را ز روزگار
زخم آمده است حاصل و مرهم نیامده است
۸در جامهٔ کبود فلک بنگر و بدان
کاین چرخ جز سراچهٔ ماتم نیامده است
۹خاقانیا فریب جهان را مدار گوش
کو را ز دَه، دو قاعده محکم نیامده است
۱۰