گر مدعی نهای غم جانان به جان طلب
جان چون به شهر عشق رسد نورَهان طلب
۱خون خرد بریز و دست بر عدم نویس
برگ هوا بساز و نثار از روان طلب
۲دی یاسجی ز ترکش جانانت گم شده است
دل واشکاف و یاسح او در میان طلب
۳گر نیست گشتی از خود و با تو توئی نماند
از نیستی در آینهٔ دل نشان طلب
۴تا از طلب به یافت رسی سالهاست راه
بس کن حدیث یافت طلب را به جان طلب
۵خاقانیا پیاده شو از جان که دل توراست
بر دل سوار گرد و فلک در عنان طلب
۶اقطاع این سوار ورای خرد شناس
میدان این براق برون از جهان طلب
۷