سر به عدم درنه و یاران طلب
بوی وفا خواهی ازیشان طلب
۱بر سر عالم شو و هم جنس جوی
در تک دریا رو و مرجان طلب
۲مرکز خاکی نبوَد جای تو
مرتبهٔ گنبد گردان طلب
۳مائدهٔ جان چو نهی در میان
جان به میانجی نِه و مهمان طلب
۴روی زمین خیل شیاطین گرفت
شمع برافروز و سلیمان طلب
۵ای دل خاقانی مجروح خیز
اهل به دست آور و درمان طلب
۶زهر سفر نوش کن اول چو خضر
پس برو و چشمهٔ حیوان طلب
۷خطهٔ شروان نشود خیروان
خیر برون از خط شروان طلب
۸سنگ به قرابهٔ خویشان فکن
خویش و قرابات دگرسان طلب
۹یوسف دیدی که ز اخوة چه دید
پشت بر اخوة کن و اخوان طلب
۱۰مشرب شروان ز نهنگان پر است
آبخور آسان به خراسان طلب
۱۱روی به دریا نه و چون بگذری
در طبرستان طربستان طلب
۱۲مقصد آمال ز آمُل شناس
یوسف گم کرده به گرگان طلب
۱۳