از همه عالم شدهام بر کران
بسته به سودای تو جان بر میان
۱جان نه و چون سایه به تو زندهام
با تو و صد ساله ره اندر میان
۲از تب هجران تو ناخن کبود
پیش تو انگشت زنان کالامان
۳آن نه ز گریه است که چشمم به قصد
هست گهر ریز به سوی دهان
۴لیک زبانم چو حدیثت کند
دیده نثار آرد بهر زبان
۵وصل تو بیهجر توان دید؟ نی
گوشت جدا کی شود از استخوان
۶چون کنم افغان که ز تف جگر
سوخته شد در دهن من فغان
۷در بصرم سفته شده است آفتاب
ز آنکه مرا دیده شد الماس دان
۸دود دلم گر به فلک برشود
هفت فلک هشت شود در زمان
۹بیعگه غم دل خاقانی است
زان کشد اندوه در او کاروان
۱۰وین رمقی کز رقمش مانده است
از ظل خورشید سپهر آستان
۱۱مشتری عصمت و خورشید دین
صدر ازل قدر ابد قهرمان
۱۲نایب سلطان هدی، احمشاد
کوست در اقلیم کرم کامران
۱۳