شاعر ساحر منم اندر جهان
در سخن از معجزه صاحب قران
۱از شجر من شعرا میوهچین
وز صحف من فضلا عشرخوان
۲وز حسد لفظ گهر پاش من
در خوی خونین شده دریا و کان
۳نعش و پرن بافته در نظم و نثر
ساخته دیباچهٔ کون و مکان
۴وز بنهٔ طبع در این خشکسال
نزل بیفکنده و بنهاده خوان
۵حور شود دست بریده چو من
یوسف خاطر بنمایم عیان
۶اهل زمان را به زبان خرد
از ملکوت و ملکم ترجمان
۷وحدت من داده ز دولت خبر
عزلت من کرده به عزت ضمان
۸برده از آن سوی عدم رخت و پخت
مانده ازین سوی جهان خان و مان
۹گر کلهم بخشی و گر سر بری
زین نشوم غمگن و ز آن شادمان
۱۰من به سخن مبدع و منکر مرا
جوقی ازین سر سبک جان گران
۱۱دیدهٔ بینا نه و لاف بصر
گوهر دریا نه و لاف بیان
۱۲این چو مگس خون خور و دستاردار
و آن چو خره سرزن و باطیلسان
۱۳عقل گریزان ز همه کز خروش
نیک گریزد دل شیر ژیان
۱۴شبه شتر مرغ نه اشتر نه مرغ
آتش خواران هوا و هوان
۱۵بیت فرومایهٔ این منزحف
قافیهٔ هرزهٔ آن شایگان
۱۶خشک عبارت چو سموم تموز
سرد معانی چو دم مهرگان
۱۷خنده زنم چون به دو منحول سست
سخت مباهات کنند این و آن
۱۸هست عیان تا چه سواری کند
طفل به یک چوب و دو تا ریسمان
۱۹خاطر خاقانی و مریم یکی است
وین جهلا جمله یهودی گمان
۲۰حجت معصومی مریم بس است
عیسی یکروزه گه امتحان
۲۱نشرهٔ من مدح امام است و بس
تا نرسد ز اهرمنانم زیان
۲۲پیر دبستان علوم، احمشاد
کز شرفش دهر خرف شد جوان
۲۳حشمت او مالک رق رقاب
عصمت او سالک خط جنان
۲۴بینش او دید کمین گاه کن
دانش او یافت گذر گاه کان
۲۵هست به تایید و خصال اورمزد
قاضی از آن گشت بر اهل جهان
۲۶هست جنیبت کش او نفس کل
عالم از آن میرودش در عنان
۲۷ای کف تو عالم جودآفرین
جاه تو در عالم جان داستان
۲۸معتکفان حرم غیب را
نیست به از خاطر تو میزبان
۲۹کنگرهٔ قلعهٔ اسلام را
نیست به از خامهٔ تو دیده بان
۳۰از پی کین توختن از خصم تو
آبی زره دارد و آتش سنان
۳۱چرخ مرا وقت ثنای تو گفت
تیر ملک نطق ستاره فشان
۳۲مادحیام گاه سخن بینظیر
در طلب نام نه در بند نان
۳۳طمع نبینی به بر طبع من
پیل که بیند به سر نردبان؟
۳۴منذ قضی الله و جف القلم
اصبح فی وصفک رطب اللسان
۳۵زین متنحل سخنانم مبین
زین متشاعر لقبانم مدان
۳۶دانم و داند خرد پاک تو
موج محیط از تری ناودان
۳۷خسته دلم شاید اگر بخشدم
کلک و بنان تو شفای جنان
۳۸نیست عجب گر شود از کلک تو
شوره ستان دل من بوستان
۳۹بس که بزرگان جهان دادهاند
خرد سران را شرف جاودان
۴۰مورچه را جای شود دست جم
سوی مگس وحی کند غیبدان
۴۱حق به شبان تاج نبوت دهد
ورنه نبوت چه شناسد شبان
۴۲سوی زنی نامه فرستد به لطف
پادشه دام و دد و انس و جان
۴۳از در سید سوی گبران رسید
نامهٔ پران و برید روان
۴۴نور مه از خار کند سرخ گل
قرص خور از سنگ کند بهرمان
۴۵ابر گهر پاشد بر تیره خاک
باد گلستان کند از گلستان
۴۶سنت فضل و کرم است این همه
وین همه در وصف تو گفتن توان
۴۷ای به وفای تو میان بسته چرخ
وز تو هدی را مدد بیکران
۴۸صدر تو میدان کرامات باد
و اسب سعادات تو را زیر ران
۴۹محتمل مرقد تو فرقدین
متصل مسند تو شعریان
۵۰کلک تو چون نام تو اقلیم گیر
عمر تو چون عقل تو جاوید مان
۵۱فتنه ز تو خفته به خواب عروس
دولت بیدار تو را پاسبان
۵۲